تبليغاتX
" تنهایی بهتر از با هر کسی بودنه "

" تنهایی بهتر از با هر کسی بودنه "

"ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را آرزو میکردیم"

سلام

 سلام دوستان گلم

بعد از مدتها دوباره برگشتم واز نو فعاليت ميكنم

از اين به بعد فقط ميخوام عكس بزارم

نظر يادتون نره دوستان خوبم

"بقيه عكسها در ادامه مطلب"





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 16:18  توسط narges  | 

عکسهای تنهایی

" برای دیدن بقیه عکسهای تنهایی به ادامه مطلب بروید"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 11:17  توسط narges  | 

تنهایی خیلی بهتره

یه روزی روزگاری بود دلی تو سینه می تپید

دستای نیمه جون من  به دستای تو می رسید

تورو می خواستم بی کلک ، من از خدای مهربون

توقع زیادی بود ، یه آلونک یه لقمه نون

احساس خوشبختی که نیست، رفیق بی کلک که نیست

اگه هنوز جون می کنم تقصیر این فلک که نیست

تا روز آخر به خدا تو قلب من پر از غمه

دستاتو، تو دستای کی ببینم و باور کنم

بزار برم یه جای دور داد از جدایی سر کنم

قصه به آخر میرسه این دیگه راه آخره

رفیق نیمه راه من ، تنهایی خیلی بهتره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 15:27  توسط narges  | 

عکسهای خوشمل سری 2

 Fantasy CG Girls Wallpapers by World Class CG Artists ( Vol.4 )  - CG Artwork Girl Wallpaper 1920x1200 - Soa Lee CG Art 11

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 11:39  توسط narges  | 

عکس دختران خوشمل

برای دیدن بقیه عکسای خوشمل برین ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 12:21  توسط narges  | 

ببخش

امشب

شب آخریه که مزاحم دلت شدم

خورشید فردا مال تو

ببخش که عاشقت شدم...

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 13:43  توسط narges  | 

" تنهایی های من "

" روزی با دو چوب کبریت آدمکی ساختم تا تنهاییم را با آن قسمت کنم.

و امروز اتاقم پر شده از آدمکهای چوبی ولی هنوز هم تنهایم... "

* شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خدا حافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ؟ از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه میدانی چه تنهایم؟ *

" آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد
وبداند که دل من با توست،
در همین یک قدمی ... "


* چقدر دوست داشتم حرفهایم رابفهمی ، نگاهایم رادرک کنی .
چقدر دوست داشتم یک بارازمن می پرسیدی چرانگاه هایت اینقدرغمگین است؟
چرارفتارهایت اینقدر بی رنگ است؟
اماافسوس هچکس نبود و همیشه من بودم ، من وتنهایی و دفتری پراز خاطرات ...
آری باتوهستم ، تویی که بی تفاوت ازکنارم گذشتی وحتی یکبار هم نپرسیدی چرا چشمهای تو همیشه بارانی ست؟ *

" آن روز که تو رفتی همه گفتند:

از دل برود هر آنکه از دیده برفت
و آن لحظه به ناباوری و غصه من خندیدند

واکنون آه! تو ای سفر کرده
اگر باز نخواهی بر نگشت
کاش می آمدی و می دیدی
که در این کلبه ی خاموش هنوز
یاد تو پا برجاست

کاش یک لحظه ی سرد شب اندوه
مرا می خواندی که چه ها بر من آزرده گذشت ... "

  
* می دونی عشقو برای چی آفریدن؟
تا من عاشق تو بشم و تو عاشق من.

به همین سادگی.

حالا می دونی چرا دل تنگیو آفریدن؟
تا من دل تنگ تو باشم و تو دل تنگ من.

به همین قشنگی.

حالا می دونی چرا مرگ و جاودانگی رو آفریدن؟
تا من برای تو بمیرم و تو جاودانه بمونی ، عاشق من و دلتنگ من. *
 
       
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 16:58  توسط narges  | 

"جملات عاشقانه"

* صدای پای تو كه می روی ، صدای پای مرگ است كه می آید .

* بعضی وقتا که دلم برات می گیره دوست دارم بازم باشی کنار من
تو بشی مونس گریه های من تو رویاهام باشی عاشق من

بضی وقتا که دلم برات می گیره دوست دارم دستاتو محکم بگیرم
قطره قطره ی به نرمی تو رو تو آغوش بگیرم

تو که نیستی یه گوشه ماتم بگیرم...

* هیچ بارانی جای پای دوست را از کوچه خاطره نخواهد شست.

* من ازتودورم ، هرچندقلبم به تونزدیک است ، وسرشارازیادتو...
تو مرا حتی به کلامی و نگاهی یاد نمی کنی، هرچندکه من ازیادتولبریزم
تومراباورکن وباتبسمی شادم کن ...

* خدایا نمی دانم این رازی را که در دل من است تا کی باید همچون مرغی در قفس نگه دارم...
نه نمی توانم...دیگر تحمل ندارم...
کاش می توانستم خودم داستان عشقم را بنویسم...
کاش می توانستم نفسش را در نفسم حبس کنم...
کاش می توانستم نگاهش را به نگاهم خیره کنم...
کاش می توانستم در جمله هایم واژه ی کاش را حذف کنم...

یعنی می شود...شاید...

* نمیدانم این داستان تلخ زندگی به چه کسی ختم می شود...
بی گمان غریبه ای منتظر توست و تو ...
وای که این واژه ی انتظار چه قدر بر خاطرم سنگینی می کند...
گویی این انتظار پایانی ندارد...
ولی...
این عشق بدون انتظار طمعی ندارد و شیرینیش از بین می رود...
پس باخودم عهد می بندم که منتظر آن غریبه می مانم...

پس سلام ای انتظار...

* تو صادقانه گفتی در خانه ی قلبت هیچ جایی برای من نیست . من بر قلب سنگی ات بوسه می زنم که با من صادق بود .

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 11:2  توسط narges  | 

پاییز اشک ها

آرام باید رفت بی آنکه کسی ببیند

و بی آنکه کسی احساس کند بار سنگینی از دوششان افکنده اند

می دانم تحمل وجودم چقدر برایت سنگین است

اما بگذار در فراسوی چشمانت آخرین آرزوهایم را جستجو کنم.

از اینکه میخندم تعجب میکنی؟

شگفت آور است که در زیر باران اشکها لبهای خشکیده ام تکانی بخورند؟

آری من میخندم

زیرا دوست ندارم اشک هایم دروداع از گونه هایم مرا گریان ببیند.

زیرا عمری با آنها گریسته ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 20:53  توسط narges  | 

خدای تو

اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا اما به روز شادی ات ، یک لحظه هم یادم نمیکردی به رویت بنده من ، هیچ آوردم؟؟

که می ترساندت از من رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را ، این منم پروردگار مهربانت ، خالقت ، اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی ، به پیش آور دو دست خالی خود را ، با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل شکسته ات را من شنیده ام غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟

تو ای از ما کنون بر گشته ای ،اما کلام آشتی را تو نمیدانی؟

ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان ما را ، بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت می کشی  از من بگو ، جز من کس دیگر نمی فهمد.

به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن ، یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من.

تو بگشا لب ، تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر مارا آشتی کن با خدای خویش تو غیر از ما چه می جویی تو با هر کس به جز ما چه می گویی و تو بی من چه داری؟ هیچ!

نمی خواهی چرا ما را. مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد هزاران توبه ات را گر چه بشکستی ، ببینم ، من تو را از درگهم راندم؟

تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو میگوید تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد ، بساط روزی خود را به من بسپار ، رها کن غصه یک لقمه نان وآب فردا را تو راه بندگی طی کن. رهایت من نخواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 18:16  توسط narges  |