سلام
بعد از مدتها دوباره برگشتم واز نو فعاليت ميكنم
از اين به بعد فقط ميخوام عكس بزارم
نظر يادتون نره دوستان خوبم
"بقيه عكسها در ادامه مطلب"

ادامه مطلب
"ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بود که زود سپری شدنش را آرزو میکردیم"
بعد از مدتها دوباره برگشتم واز نو فعاليت ميكنم
از اين به بعد فقط ميخوام عكس بزارم
نظر يادتون نره دوستان خوبم
"بقيه عكسها در ادامه مطلب"

یه روزی روزگاری بود دلی تو سینه می تپید
دستای نیمه جون من به دستای تو می رسید
تورو می خواستم بی کلک ، من از خدای مهربون
توقع زیادی بود ، یه آلونک یه لقمه نون
احساس خوشبختی که نیست، رفیق بی کلک که نیست
اگه هنوز جون می کنم تقصیر این فلک که نیست
تا روز آخر به خدا تو قلب من پر از غمه
دستاتو، تو دستای کی ببینم و باور کنم
بزار برم یه جای دور داد از جدایی سر کنم
قصه به آخر میرسه این دیگه راه آخره
رفیق نیمه راه من ، تنهایی خیلی بهتره

شب آخریه که مزاحم دلت شدم
خورشید فردا مال تو
ببخش که عاشقت شدم...

* شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خدا حافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ؟ از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه میدانی چه تنهایم؟ *
" آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن آن جا بخورد
وبداند که دل من با توست،
در همین یک قدمی ... "
* چقدر دوست داشتم حرفهایم رابفهمی ، نگاهایم رادرک کنی .
چقدر دوست داشتم یک بارازمن می پرسیدی چرانگاه هایت اینقدرغمگین است؟
چرارفتارهایت اینقدر بی رنگ است؟
اماافسوس هچکس نبود و همیشه من بودم ، من وتنهایی و دفتری پراز خاطرات ...
آری باتوهستم ، تویی که بی تفاوت ازکنارم گذشتی وحتی یکبار هم نپرسیدی چرا چشمهای تو همیشه بارانی ست؟ *
" آن روز که تو رفتی همه گفتند:
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
و آن لحظه به ناباوری و غصه من خندیدند
واکنون آه! تو ای سفر کرده
اگر باز نخواهی بر نگشت
کاش می آمدی و می دیدی
که در این کلبه ی خاموش هنوز
یاد تو پا برجاست
کاش یک لحظه ی سرد شب اندوه
مرا می خواندی که چه ها بر من آزرده گذشت ... "
* بعضی وقتا که دلم برات می گیره دوست دارم بازم باشی کنار من
تو بشی مونس گریه های من تو رویاهام باشی عاشق من
بضی وقتا که دلم برات می گیره دوست دارم دستاتو محکم بگیرم
قطره قطره ی به نرمی تو رو تو آغوش بگیرم
تو که نیستی یه گوشه ماتم بگیرم...
* هیچ بارانی جای پای دوست را از کوچه خاطره نخواهد شست.
* من ازتودورم ، هرچندقلبم به تونزدیک است ، وسرشارازیادتو...
تو مرا حتی به کلامی و نگاهی یاد نمی کنی، هرچندکه من ازیادتولبریزم
تومراباورکن وباتبسمی شادم کن ...
* خدایا نمی دانم این رازی را که در دل من است تا کی باید همچون مرغی در قفس نگه دارم...
نه نمی توانم...دیگر تحمل ندارم...
کاش می توانستم خودم داستان عشقم را بنویسم...
کاش می توانستم نفسش را در نفسم حبس کنم...
کاش می توانستم نگاهش را به نگاهم خیره کنم...
کاش می توانستم در جمله هایم واژه ی کاش را حذف کنم...
یعنی می شود...شاید...
* نمیدانم این داستان تلخ زندگی به چه کسی ختم می شود...
بی گمان غریبه ای منتظر توست و تو ...
وای که این واژه ی انتظار چه قدر بر خاطرم سنگینی می کند...
گویی این انتظار پایانی ندارد...
ولی...
این عشق بدون انتظار طمعی ندارد و شیرینیش از بین می رود...
پس باخودم عهد می بندم که منتظر آن غریبه می مانم...
پس سلام ای انتظار...
* تو صادقانه گفتی در خانه ی قلبت هیچ جایی برای من نیست . من بر قلب سنگی ات بوسه می زنم که با من صادق بود .
و بی آنکه کسی احساس کند بار سنگینی از دوششان افکنده اند
می دانم تحمل وجودم چقدر برایت سنگین است
اما بگذار در فراسوی چشمانت آخرین آرزوهایم را جستجو کنم.
از اینکه میخندم تعجب میکنی؟
شگفت آور است که در زیر باران اشکها لبهای خشکیده ام تکانی بخورند؟
آری من میخندم
زیرا دوست ندارم اشک هایم دروداع از گونه هایم مرا گریان ببیند.
زیرا عمری با آنها گریسته ام.
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا اما به روز شادی ات ، یک لحظه هم یادم نمیکردی به رویت بنده من ، هیچ آوردم؟؟
که می ترساندت از من رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را ، این منم پروردگار مهربانت ، خالقت ، اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی ، به پیش آور دو دست خالی خود را ، با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل شکسته ات را من شنیده ام غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟
تو ای از ما کنون بر گشته ای ،اما کلام آشتی را تو نمیدانی؟
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را ، بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت می کشی از من بگو ، جز من کس دیگر نمی فهمد.
به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن ، یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من.
تو بگشا لب ، تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر مارا آشتی کن با خدای خویش تو غیر از ما چه می جویی تو با هر کس به جز ما چه می گویی و تو بی من چه داری؟ هیچ!
نمی خواهی چرا ما را. مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد هزاران توبه ات را گر چه بشکستی ، ببینم ، من تو را از درگهم راندم؟
تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو میگوید تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد ، بساط روزی خود را به من بسپار ، رها کن غصه یک لقمه نان وآب فردا را تو راه بندگی طی کن. رهایت من نخواهم کرد.